تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده

سلام !

من برگشتم

قراره خدا بخواد بازم اپ کنم البته متفاوت!

این یکی از همون نوع قبلیاس دو سه روز بعد اخرین پستم که الان براتون میزارمش به دلایلی 

میزارم به دلایلی و شاید مهم ترینش این که خاطراتم کامل باشن

البته الان تفکرام نقد ترسناک نیستن

بهش گفتم دوست داشتن تو جبره من دیگه قلبی بریا دوست داشتن ندارم من حالا هیچ کس و هیچ چیزی رو دوست ندارم این واضحه ولی چرا هنوز با تمام قدرت بازم نمیتونم بگم دوست ندارم چرا هنوز نمیتونم بهت بگم قبولت ندارم تو نیستی تورو دوست ندارم ..

دیدی دوست داشتن تو جبره ... من مجبورم دوست داشته باشه تو حالی که حتی از خودم بدم میاد ولی مجبورم که دوست داشته باشم
دیدی همه چی جبره اختیار نیست دیدی ههههه
اختیار کجا بود میگن نه دیگه دست توئه تو می تونی نماز نخونی می گم چرا دروغ من نمیتونم نخونم حتی قران خوندنم نمیتونم ترک کنم ولی دیگه اونی نیستم که بودم دیگه وقتی می خونمشون ارامش نمی گیرم
خب معلومه ارامش به قلب بر می گرده و من دیگه قلبی ندارم برای دوست داشتن کاملا سنگ شده
نفهمیدم کی سنگ شد کی یخ شد ولی حالا مطمئنم به جای قلب تو دلم یه تیکه یخه و چقدخوب
این جوری قابل قبول تره این جوری دوست داشتنی تره این جوری همه بیشتر قبولم دارند و طبق جبر تو من دوست دارم قابل قبول بقیه باشم جبره دیگه مجبورم...
دوست دارم ولی دلی برای نگه داشتنش ندارم برای همینه که خیلی راحت بهت کفر می گم و این چقد ارومم می کنه هیچ دقت کردی تو این هفته قد ارومم اره جنسضش با ارامش همیشگیم فرق می کنه با اون ارامشی که واسه داشتنش حتی واسه اکسیزنی که تنفس می کردم ازت تشکر می کردم اره این از اون نوع قشنگ نیست اون مال موقعی بود که دلی بود ولی حالا ...
ولی ارامشه ولی دیگه ارومم دیگه روحم سرجاشه زمینیه زمینی شده خاکی خاکی حالا دیگه بالا نمیره اره این جوری بهتره این جوری حتی باور می کنن که من بهت نزدیکترم ههههههههه
اره من خوبم می خندم خنده ای که ترسناکه که همه رو حتی خودمو می ترسونه ولی خوبه بهتر از سرگشتگیه مگه نه؟
اصن به من چه ؟مگه دست منه؟همه چی جبره
هرچی تو بگی
هرچی تو بخوای
...


به زودی میام

اگه خدا بخواد

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت9:14توسط نیل پری | |

دیروز روز وحشتناکی بود تلخ تر ازین چند هفته تلخی که شیرینه !

دیروز بعد نماز صبح خوش حل بودم ازاین که بالاخره از بی حسی اومدم بیرون گفتم میام با خوش حالی می نویسم:من بالاخره خارج شدم از بی حسی بالاخره دل تنگ شدم و چقدر زود خدا خواستمو اجابت کرد.اخه ازش خواسته بودم بهش گفته بودم خدا فکر کنم دلتنگی بهتر از بی حسی باشه حداقل دلت تنگه...

بعد نماز صبح خوابم نبرد گریه کردم خیلی ... بازم به کوچیکی خودم و بزرگی اون

خدایی که دارم تو بزرگیش ذوب میشم ولی فراموشش می کنم نمیدونم

خلاصه خوب بود دلم تنگ بود بعد مدرسه با شک جواب امتحان حسابانم به هم ریحته تر شدم خوش بختانه داشتیم می رفتیم حرم

رفتم حرم ولی ...

از وقتی تو ماشین بودم تا وقتی برسم به ضریح خیلی خودمو کنترل کردم که البته خیلی وقتام از دستم در رفت و اشکام ریختن

اما به ضریح که رسیدم تقلا نکردم برسم به ضریح نتونستم گفتم اقا چرا

چرا من باید سد راه کسایی باشم که انقد دردمندن انقد درداشون بزرگ تر از منه انقد من دربرابرشون حقیرم که روم نمیشه بیام پیشت رفتم تو صف نماز جماعت گفتم بعدش بهتر شم میام که بعدم قسمت نشد اقا نطلبید تو تمام مدتی که حرم بودم حالم بد بود اون قد که دیگه نمیتونستم ماسک لبخندو بزنم نقابم رو صورتم جا نمیگرفت همه فهمیدن و من به همه قسمتیشو گفتم که امتحان حسابانمو افتضاح دادم ...


خدایا نمیدونم دردم چیه

نمیدونم دواش چیه

نمیدونم

خدا جون نالونم بغضم ثانیه به ثانیه می ترکه نمیاد خفم می کنه نیست قلبمو می سوزونه

خدایا من چم شده؟

تنها راه حلی که به نظرم رسید این بود که بستری شم 

دیشب روحم با جسمم کیلومترها فاصله داشت اینو خوب میدونستم و به جز این هیچی...

نمیتونستم حرف بزنم نمی خواست برگرده تو کالبدش ....

....

ناهار نخورده بودم ولی گرسنم نبود شب شده بود رسیدیم خونه من کلی تکلیف داشتم ولی سرم خیلی درد می کرد می دونستم چیزی نمی فهمم

فقط دو برش پیتزا خوردم اونم منی که درمورد پیتزا به کاهدون رحم نمی کنم

و بعد ساعت 8:15 بود که خوابیدم

حالا اینو می دونم تنها موقعی که خوبم تنها وقتیه که خوابم

چقدر به یه خواب بلند احتیاج دارم

خوابی که دیگه بیدار نشم......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت13:36توسط نیل پری | |

وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد


چرا؟؟؟

مگه عاشقی گناهه؟مگه خود خدا عاشق نبوده؟

عشق چیه؟

چی درسته چی غلط؟

چی راسته چی دروغ؟

چرا وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد؟

....

خدایا از فاصله می ترسم

از من فاصله نگیر

این روزا بیشتر از هر موقع دیگه بهت احتیاج دارم

کمکم کن

تنهام نزار

پ.ن. خدایا ته جاده به کجا میره
          نکنه گم شم
          نکنه گمت کنم
          نکنه اشتباه برم بیراهه برم
          خدایا کمکم کن ...

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت13:47توسط نیل پری | |

نمی دونم چی ولی فقط می خوام بنویسم

احساس می کنم دچار بی حسی شدم

خالی از هر حسی و در عین حال

گاهی پرشور

گاهی پر غم

گاهی پرعشق

گاهی پر نفرت ...

زندگیم پرشده از احساسات ضدو نقیض و لبم پرازخنده ای که خودمم نمی دونم بهونش چیه ...

خنده ای که گاهی تلخ تر از گریست حسش می کنم ولی بازم می خندم حتی قهقهه می زنم ...

بی حسی بهترین واژه ای که تعریفم می کنه !حس جالبی نیست این که ندونی چی می خوای ، فقط نفس بکشی.خیلی سخته زندگی کنی اون جور که بقیه می خوان اون جور که همه زندگی کردن

من دوست دارم متفاوت باشم و این سخته این که تنها دغدغه ات کنکور باشه یا امتحان حسابان:)

از همه بد تر اونه که مثه من باشی بی دغدغه و سرشار ازش:0

زندگی زیباست

دنیا قشنگه

اسمون ابی،دریا،صدای پرنده ها،صدای دردناک خش خش برگ ها،بارون.....

خدایا

کمکم کن

می ترسم

می ترسم ازت دورشم

می ترسم کاری کنم که تورو ازار بده

خدایا

کمکم کن

نزار دوباره خسته شم

خودت راهو بهم نشون میده 

خدایا

عشقتو تو قلبم قرار بده

کمکم کن عاشق تو باشم 

که عشق تو که از هر ترسی نجاتم میده

عشق توئه که به واقعی بودنش ایمان دارم

عشق توئه که توش خیانت نیست

می خوام عاشق تو بشم

که نترسم روزی تنهام بزاری

که بشکنم

...



خدایا

من در کلبه فقیرانه ی خود

جیزی را دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم

و تو چون خود نداری


خوش به حال امام سجاد

خدایاا ببین چه قشنگ به سوز میده


خدایا فاصلت تا من

خودت گفتی که کوتاهه

از این جا که من ایستادم

چقد تا اسمون راهه

...

به تاریکی گرفتارم

شبم گم کرده مهتابو

...


خدایا دستامو بگیر

نزار اشتباه کنم ...



+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت15:39توسط نیل پری | |

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
          به نرده های ایستگاه رفته
                                     تکیه داده ام!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت13:40توسط نیل پری | |

سلام به همه دوستای خوبم

عیدتون مبارک

و بالاخره رسید 88/8/8 تولد هشتمین اختر تابناک اسمان امامت و ولایت

به زبون خودمون اقای خودمون تولد امام رضا(ع)

نمیدونم چرا منتظر یه اتفاق غیر مترقبه بودم واسه این روز ولی خب دیشب افتاد دیشب حرم بودم جاتون خالی خیلیاتونو دعا کردم یعنی همه رو ها ولی خیلیا رو هم نام بردم بابایی شمارو هم فراموش نکردما!

ممنون از همتون شاید اگه به دعاهای شماها نبود هرگز این اتفاق نشدی برای من نمی افتاد اخه بابا خیلی رو شلوغی حساسن اونم رفتن به حرم شب ولادت !

بعضی چیزا خود به خود سرشار از ارامشن

بعضی جاها مثه حرم اقا ،اگه اقا نمی طلبید خیلی ناراحت می شدم اخ چند وقت بود دلم گرفته بود و می دونسم جز حرم دوایی نداره و الان خیلی خوش حالم خیلی خوب بود

صدای نقار خونه رو برای اولین بار شنیدم،بدون این که بخوام بهم گل دادن ،شکلات کاکیو هم خوردم تازشم!

(شکمو نیسما ولی عاشق شکلات کاکایو ام:))

اینا همش از دعای شما بود و صد البته به قول این ایه قشنگ که اروز پشت یه پراید خوندم و یاد اوری شد واسم :«هذا من فضل ربی»

جالب این جاس اصولا من دعایی برای گفتن ندارم و شاید همین بود که اشکامو جاری کرد من همیشه از این همه لطف خدا نسبت به خودم می ترسم و شرمسار 

من هیچ وقت هیچی کم نداشتم و این خیلی لطف بزرگیه هیچ وقت دلم به معنای واقعی یعنی برای دلیل واقعی نگرفته همه ایناس که باعث میشن شرمگین تر از همیشه باشم و بترسم از این که خدایا تو همه چیزو برای من تموم کردی نکنه من شکر گزارت نباشم هرچند می دونم نمیتونم که:

«از دست و زبان که براید کز عهده ی شکرش به در اید»

این همه لطف، این همه نعمت ،این همه خوبی ...

خدیا تو چقد بزرگی چقد رحیمی چقد مهربون و

من چقد ذلیلم چقد کوچیکم چقد بی چشم و رو

اخه خدا جونم منو چه به جانشینی تو به زمین 

خدایا کمکم کن بتونم ذره ای از مهربونیای تورو جبران کنم

خدا جونم یه کاری کن هیچ وقت درختای سیب مانع رسیدن من به تو نشه

پ.ن.1:واسه ظهور اقا تو این روز قشنگ یادتون نره دعا کنینا

پ.ن.2:دوباره عیدتون مبارک

پ.ن.3:اگر تنها ترین تنها شوم

باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست


+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت14:16توسط نیل پری | |

تو رو از خاطرم برده

تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این

فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره

عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من

خودت گفتی که کوتاهه

از این جا که من ایستادم

چقدر تا اسمون راهه

من از تکرار بیزارم

ازین لبخند پژمره

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم

شبم گم کرده مهتاب

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گریم نمیگیره

مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجایه جاده دل تنگه

می خوام عاشق بشم اما

تب دنیا نمیزاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

 

پ.ن.1:جالبه گاهی بعضی اهنگارو دقیقا روزی می شنوی که اون حسو داری شایدم بشه گفت گول زدن خودته و درواقع بالعکسه این اتفاقه نمیدونم...

پ.ن.2:  دلم گرفته

           دلم عجیب گرفته است 

دعا کنین برم حرم هر چه زود تر...

پ.ن.3: واقعا درختای سیبو باید برید؟ سخته خیلی سخته...

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت22:42توسط نیل پری | |

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس

از اين نامهربوني ها

دارم از غصه مي ميرم

رفيق روز تنهايي .

يه روز دستاتو مي گيرم

تو اين شب گريه مي توني

پناه هق هقم باشي

تو اي همزاد همخونه

چي ميشه عاشقم باشي؟

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون

دو همسفر . دو همصدا

تو اي پايان تنهايي

پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پاييز .

بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .

شبم روشنترين باشه

ميخوام آيينه خونه

با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس

پ.ن.1: الان دلم نگرفته ها شایدم گرفته نمیدونم بیشتر با وضع قبلم یکیه دوسش داشتم گذاشتم

پ.ن.2:من بارون می خوام:(

پ.ن.3:مشهدیا اگه روز تولد اقا رفتین حرم مارو هم زیاد نبرین تورو خدا چقد دلم می خواست منم حرم بودم:(

پ.ن.4:راسی روز دخترا با دو روز تاخیر مبـــــــــــــــــــــــــــــــارک

پ.ن.5:خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه رفت         بس که ترانه خوندمو رای زمونه برنگشت

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت22:54توسط نیل پری | |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

و را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به ارزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان
براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تورا براي لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من

من خودم بودم و یك حس غریب

كه به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افكار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

كه چه جرمی دارد

دستهایی كه تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری كه به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

كه چه عیبی دارد

كه سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.

پ.ن.1:دوتا شعر اول مال فیلم مدار صفردرجه بود خومشل بودن گذاشتم

پ.ن.2:عاشق این شعر اخریم خیلی نازه
پ.ن.3:عکسام شاید هیچ ربطی به شعرام نداشته باشه ولی به حال و هوای خودم داره یعنی الان دلم می خواست تویکی از موقعیتای عکسام باشم دلم واسه یه بارون تند تنگ شده و دریا و...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت12:20توسط نیل پری | |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه  گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم ازآن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آب جوی نشستیم
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت ، خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
هم دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن !
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت بار گران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! »
با تو گفتم :
« حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... »
باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم »
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم »
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت...
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ،آن شب وشب های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم،
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو امابه چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
                                                           "فریدون مشیری"


+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت22:30توسط نیل پری | |