حسی عمیق و نا مفهوم !
به نام خدایی که هست!
درگیر حس عمیقیم این روزا که نصیبم شبای بارونی میکنه و روزای ته دل شادی و شکر!
چیزی ما بین حس شادی از ته دل برای عشق! برای عشق هایم و وابستگی هایم!
شادم از ته دل شکرگذارم برای عشقم مینا که راز کوچیکی در دلم گذاشت و ارزوی خوشبختی و ارامش لحظه لحظه ی این عشق زندگیمو دارم
خاله ای که این عشق بی انتهام به اون رو نمیتونم بفهمم و تفسیرش کنم
گویی خود من است!
و غمگین و اشکبار لحظاتی که دست در دست همسرش از پله هایی پایه عشق دارد پایین می آید!
این بغض مرا خواهد کشت!
خیر
خاطره خواهد شد این غم شادی بار سنگین!
اخر وابستگی های من، همزاد های من،.. چرا همه به یکباره در یک فاصله از خود کندید مرا!
قلبم توان شکست های این شادی سهمگین را نداشت!
برای همینه که تا وقت پیدا میکنه از دریچه چشم می بارد!
![]()
پ.ن: قاطیم قاطی!
از نامسالمت باز ترین متن نویسیم معلومه ! ولی به قول لعیا مینویسم تا یادم بمونه!
پ.ن.2 نمیدونم از این همه غم عمیق بابت این خوشی و شادی بزرگ احساس گناه میکنم!
پ.ن .3 : کاش زودتر فراموش کنم! مثل همیشه فقط فرار میکنم!
پ.ن.4 آری! شاید فقط دلتنگم!
دلتنگ ادم هایی که نمیدانم چگونه از آن ها یاد کنم که سزاوارش باشد!