«یا من یسمی بالغفور الرحیم»
9/7/90
میگم این Shift+Delete هم عالمی داره ها!!ظهری انقدرحالم از دنیا و آدماش گرفته بود که شروع کرده بودم به آه و ناله و مثه پیرزنا خستم خستم!!(نکه باز خسته نمیشم بنده خدا پیرزنا!!:))بعد Saveهم کردم اما جای شماخالی داشتم فایلای اضافه ی فلشمو پاک می کردم که ماشالا فایل wordوفیلم های نازنینمم Dragشد بنده هم که سرعت بنزو گیرایی ژیان ...و شد آن چه شد:)
به نظر من که هیچ چیزی تو این دنیا تصادفی نیست.هرتصادفی قضیه ای داره،به قول دیگه:)حکمتی داره!
ولی سرم هنوز درد می کنه از بس دخترمون حرص می خوره!:)
پ.ن:دیوارها هم عاشق می شوند،یادگاری ننویسیداگرقصدبرگشتن ندارید!
هی هی!!جو ندید!!!smsدوستمه قشنگ بود گذاشتم!:)
«سبوح قدوس رب الملائکة والروح»
10/7/90
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدرساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
بسم الله الرحمن الرحیم
12/7/90
اگه نرجس(دوست جدید،آشنای قدیم،هم کلاسی دانشگاه به فضولا:)) وبو ببینه و پستای منو بخونه حتما واسم کامنت می زاره:«تف به ریا!»بی تربیت!من که ازین حرفا بلد نیستم نقل قول کردم:)
این پست یه پست اختصاصی تبلیغاتیه اما به قول نیمروز نه به خاطر اینکه پولدارشیم یه جورایی تشکرازاونایی که آثارشون یا شخصیتشون برام قشنگ بودند.اوهوم اوهوم معرفی می فرمایم(حالا که چی مگه من چشم به اینه که اون افراد ببینن یا نبینن که مسخره می کنین بی ادبا!:)گویند من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق!)
خب اولویت بندی نیستنا فقط ترتیب یادآورهاس!
-خب اول برنامه ی نیمروز که فعلا تنها برنامه ی جداب تلویزیونیه .با اجرای باحاله (اوا!:)) آقا ضیا!قفط من یخده نگرانشونم با این خبرنامه خوندنشون بالاخره!!کلا اکیپ باحالی دارن خصوصااینکه بااینکه(آرایه ی تکرار!!:))بعضی مهموناشونو دوست ندارم یعنی حرفشون زیادی تخصصیه ولی واسه خاطر بقیه بخشای برنامه حتما می بینمش اما این دوربین مخفی اش زیادی جنبه می خوادا خدایی یخده (:»)این شوخیاشون خطریه!!:)
و اما بعد
-یه مهمون داشتن چندروز پیش انیماتور بودن انیمیشن سیاساکتی روهم ساخته بودن شخصیتشون و حرفاشون واقعا قابل تقدیره با عرض پوزش از حافظه 2کیلوبایتی بنده که فامیلشون فراموشم شد!(این والی هی به من میگه ماهی قرمزا!!)
(دانشگاهم داره دیرمیشه ها!!)
-اها از داداش خودمون آقای رضا امیرخانی به خاطر کتاب زیبای«ازبه» (چه زود پسرخاله میشن مردم!آقا برادر دینی و دیوار به دیوار داداش گل خدابیامرزمون رضاصادقی هستن دیگه)
به نظرمن از فیلم های دفاع مقدس روز سوم .ازکتاباشم همین «ازبه» که البته دفاع مقدسی نیستا خالص درمورد ...به من چه خودتون بخونید حال کنید لقمه رو که نمیدن دهن انسان ماهی گیری یاد میدن!!
دیگه فعلا همین داره دیرم میشه خب:)
واما بعد...
کتابای کنکور شیمی مبتکران از نظرمن محشره کادر فوق العاده ای داره جدا از نوع درس دادن و سبک شوخی هاش ف.آشنا بود فکر کنم مطلبای فوق العاده ای می نوشت .کلا من تا قبل از اون ازشیمی اصلا خوشم نمیومد ولی جذابیت مبتکران به شیمی خوندن می کشوندمJ
(میگم حس سوپروایزری بهم دست دادا!!)
13/7/90
خدایا!
ره گم کرده ام
فانوس راهم باش!
مرداب اتاقم کدرشده بود
و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی،طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگ هایم از تپش افتاد
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله ی فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تارو پود اتاق را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.
پیدا،برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد.
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم:
آنی گم شده بود.
9/7/90
میگم این Shift+Delete هم عالمی داره ها!!ظهری انقدرحالم از دنیا و آدماش گرفته بود که شروع کرده بودم به آه و ناله و مثه پیرزنا خستم خستم!!(نکه باز خسته نمیشم بنده خدا پیرزنا!!:))بعد Saveهم کردم اما جای شماخالی داشتم فایلای اضافه ی فلشمو پاک می کردم که ماشالا فایل wordوفیلم های نازنینمم Dragشد بنده هم که سرعت بنزو گیرایی ژیان ...و شد آن چه شد:)
به نظر من که هیچ چیزی تو این دنیا تصادفی نیست.هرتصادفی قضیه ای داره،به قول دیگه:)حکمتی داره!
ولی سرم هنوز درد می کنه از بس دخترمون حرص می خوره!:)
پ.ن:دیوارها هم عاشق می شوند،یادگاری ننویسیداگرقصدبرگشتن ندارید!
هی هی!!جو ندید!!!smsدوستمه قشنگ بود گذاشتم!:)
«سبوح قدوس رب الملائکة والروح»
10/7/90
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدرساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
بسم الله الرحمن الرحیم
12/7/90
اگه نرجس(دوست جدید،آشنای قدیم،هم کلاسی دانشگاه به فضولا:)) وبو ببینه و پستای منو بخونه حتما واسم کامنت می زاره:«تف به ریا!»بی تربیت!من که ازین حرفا بلد نیستم نقل قول کردم:)
این پست یه پست اختصاصی تبلیغاتیه اما به قول نیمروز نه به خاطر اینکه پولدارشیم یه جورایی تشکرازاونایی که آثارشون یا شخصیتشون برام قشنگ بودند.اوهوم اوهوم معرفی می فرمایم(حالا که چی مگه من چشم به اینه که اون افراد ببینن یا نبینن که مسخره می کنین بی ادبا!:)گویند من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق!)
خب اولویت بندی نیستنا فقط ترتیب یادآورهاس!
-خب اول برنامه ی نیمروز که فعلا تنها برنامه ی جداب تلویزیونیه .با اجرای باحاله (اوا!:)) آقا ضیا!قفط من یخده نگرانشونم با این خبرنامه خوندنشون بالاخره!!کلا اکیپ باحالی دارن خصوصااینکه بااینکه(آرایه ی تکرار!!:))بعضی مهموناشونو دوست ندارم یعنی حرفشون زیادی تخصصیه ولی واسه خاطر بقیه بخشای برنامه حتما می بینمش اما این دوربین مخفی اش زیادی جنبه می خوادا خدایی یخده (:»)این شوخیاشون خطریه!!:)
و اما بعد
-یه مهمون داشتن چندروز پیش انیماتور بودن انیمیشن سیاساکتی روهم ساخته بودن شخصیتشون و حرفاشون واقعا قابل تقدیره با عرض پوزش از حافظه 2کیلوبایتی بنده که فامیلشون فراموشم شد!(این والی هی به من میگه ماهی قرمزا!!)
(دانشگاهم داره دیرمیشه ها!!)
-اها از داداش خودمون آقای رضا امیرخانی به خاطر کتاب زیبای«ازبه» (چه زود پسرخاله میشن مردم!آقا برادر دینی و دیوار به دیوار داداش گل خدابیامرزمون رضاصادقی هستن دیگه)
به نظرمن از فیلم های دفاع مقدس روز سوم .ازکتاباشم همین «ازبه» که البته دفاع مقدسی نیستا خالص درمورد ...به من چه خودتون بخونید حال کنید لقمه رو که نمیدن دهن انسان ماهی گیری یاد میدن!!
دیگه فعلا همین داره دیرم میشه خب:)
واما بعد...
کتابای کنکور شیمی مبتکران از نظرمن محشره کادر فوق العاده ای داره جدا از نوع درس دادن و سبک شوخی هاش ف.آشنا بود فکر کنم مطلبای فوق العاده ای می نوشت .کلا من تا قبل از اون ازشیمی اصلا خوشم نمیومد ولی جذابیت مبتکران به شیمی خوندن می کشوندمJ
(میگم حس سوپروایزری بهم دست دادا!!)
13/7/90
خدایا!
ره گم کرده ام
فانوس راهم باش!
مرداب اتاقم کدرشده بود
و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی،طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگ هایم از تپش افتاد
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله ی فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تارو پود اتاق را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.
پیدا،برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد.
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم:
آنی گم شده بود.
♥ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:17 توسط پریا راد: